آیا آن لحظه را میدانید که برای یک چیز - مثلاً نخ دندان - وارد یک فروشگاه میشوید و با یک جغد سرامیکی، دو تکه صابون عسل مصنوعی و احساس رضایت خفیف گیجکننده بیرون میروید؟ آره همین اتفاق برای من افتاد.
من در یکی از آن مغازههای دنج و دنج محلهای بودم که حتی سبدهای خرید هم برای اینستاگرام آماده به نظر میرسند، که چشمم به این سازه مقوایی زیبا نزدیک ورودی افتاد. نه خیلی بلند، نه خیلی خجالتی. مجموعه ای از گیاهان کوچک را در گلدان های دستی نگه می داشت. تابلوی کوچک زمزمه کرد: «بیرون را به داخل بیاورید». بدون ALL CAPS تهاجمی. بدون سیلی قیمت. فقط… حال و هوا.
خودم را در حال مکث یافتم. سپس به داخل خم شدم. سپس، خدا کمکم کند، دستش را به سمت کیف پولم دراز کنم.
اون چی بود؟ زیبایی شناسی بود؟ قرار دادن؟ اشاره ملایم به میل ناخودآگاه من برای تبدیل شدن به فردی که دارای گلدان های دستی است؟ معلوم شد، این کاملا چیز دیگری بوده است. یه چیز خیلی جالب تر
بیایید در مورد اینکه واقعاً چه اتفاقی میافتد، وقتی که شما 'اتفاقا' آن شمع، آن چاقو تیزکن، آن کیسه پاپ کورن ترافل را که هرگز نمیدانستید به آن نیاز دارید را بردارید، صحبت کنیم.
به آن نمایشگر نقطه خرید می گویند. و نه، این یک اصطلاح بازاریابی خشک نیست - تئاتر خرده فروشی است. صحنهسازی برای روزمره. این چیزها تصادف نیست آنها روانشناسی با برچسب قیمت هستند.
به عنوان مثال: آیا میدانستید که تقریباً هر یک از ما - به عبارت دقیقتر 93 درصد - حداقل یک خرید ناخواسته در طول یک سفر خرید انجام خواهیم داد؟ این تقریباً همه ما هستیم. به این معنی که اگر تا به حال در حالی که در صف ایستادهاید، مومیایی لب گرفتهاید، ضعیف نیستید، شما معمولی هستید.
و این نکته ای است که نمی توانم به آن فکر نکنم: 29 درصد از خریداران اعتراف می کنند که حداقل یک بار در هفته اقدام به خرید فوری می کنند. دفعه بعد که در Trader Joe هستید به اطراف نگاه کنید. این یعنی از هر سه نفر یک نفر یک مینی ساکولنت یا یک فنجان کره بادام زمینی شکلاتی تیره را داخل سبد خرید خود می اندازد. این یک سفر خرید نیست، این یک مراسم تسلیمهای کوچک است.
اما چرا تسلیم می شویم؟ این فقط در مورد 'قابل مشاهده بودن' نیست. بلکه در مورد احساسات است. یک نمایشگر خوب یک محصول را نمی فروشد، بلکه یک لحظه می فروشد. یک خاطره یک نسخه احتمالی از شما
اون جغد سرامیکی که تقریبا خریدم؟ جغد نبود اتفاقاً «من که در حین خواندن جین آستن چای مینوشم و بعد از ساعت ۷ بعد از ظهر ایمیلها را چک نمیکنم» آن را نخریدم. اما من می خواستم. و این چیزی است که اهمیت دارد.
بهترین نمایشگرها کمتر شبیه تبلیغات هستند و بیشتر شبیه دوستی هستند که رازی را زمزمه می کنند. 'Psst—این لوسیون بوی جنگلی در ایسلند میدهد.' 'هی، به نظر کسی هستی که قدر یک چاقوی پنیر خوب را میدانی.'
و اعداد پشتیبان این جادو هستند. بازار نمایشگرهای POP مانند گلهای وحشی در حال شکوفا شدن است و قرار است در چند سال آینده به یک مزرعه 7 میلیارد دلاری بزرگ تبدیل شود. این تورم نیست این نفوذ است.
بنابراین دفعه بعد که در یک فروشگاه هستید، مکث کنید. به اطراف نگاه کن توجه کنید که چه چیزی باعث توقف شما می شود. چیزی که باعث می شود شما لبخند بزنید. چه چیزی شما را وادار می کند، هر چند مختصر، تجدید نظر کنید که کی هستید.
این خرده فروشی نیست این جادو است. جادوی آرام، عمدی، با طراحی درخشان.